تبليغاتX
گاهنامه
نظر به سرویس شدن اینجانب توسط سرور این وبلاگ ، من به اینجا اسباب کشي کردم.
 سه شنبه هجدهم مهر 1385 _ امیر   

تو یه وبلاگی دیدم نوشته : " ۲۹ اکتبر روز کوروش نامگذاری شد." مطلب هم در اين زمينه كم نبود ولي هيچ كدوم اين منابع نگفته بودند كه اين نامگذاري رو چه كسي انجام داده؟ ضمن اينكه تو تقويم من هم همچين چيزي نوشته نشده بود!

حالا اگه كسي اطلاعي موثق در اين زمينه داره به منم بگه.

به علت كثرت منابع لينكي اينجا نميذارم  خودتون تو گوگل عبارت "۲۹ اکتبر روز کوروش" رو سرچ كنين ، كلي مطلب پيدا مي كنين.

زت زياد

 دوشنبه هفدهم مهر 1385 _ امیر   

 

نه ، اين اسم فيلمي شبيه "صمد در نيويورك" نيست ، اشتباه نگيريد.

موضوع کمی قدیمیه اونم اينکه مجسمه كورش بزرگ در پارك Bicentennial سيدني استراليا نصب شده. به عنوان يك ايراني به اين موضوع افتخار ميكنم اينم لينكهای مرتبط:

خبر 1

خبر 2

اینم اصل خبر یا عکس های مربوطه

پی نوشت: دوستان داخل ایران برای مشاهده عکسها با عبارت "دسترسی به این سایت میسر نمی باشد" برخورد خواهند کرد.

فقط عکس ها رو اینجا میذارم.

 چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 _ امیر   

اوريانا فالاچي درگذشت. اونو با كتاب زندگي، جنگ و ديگر هيچ شناختم . نوشتارهايي از اتفاقاتي كه لحظه به لحظه  در ويتنام رخ مي‌داد.

خبر 1

خبر 2

خبر 3

اينم مطلب جناب بهنود

 یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 _ امیر   

این وب سایت جدیده ابراهیم نبویه که یه زودی فیلتر میشه
 دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 _ امیر   

 

 

فقط همین

 

 

 شنبه یازدهم شهریور 1385 _ امیر   

اصلا" دوست ندارم وارد بحث های صد تا یه غاز بشم ولی دیشب بر حسب اتفاق تلویزیون خونه ما روشن شد و از قضای روزگار روی شبکه سه .

داشت فیلمی واقعی از کبری ۱۱ ایران نشون میداد که راننده پرایدی رو که با سرعت مثلا" غیر مجاز حرکت می کرد متوقف کرده بود ضمنا" برای حفظ آبروی متخلف تصاویر شطرنجی شده بود ولی از روی لهجه راننده و تابلو کنار جاده مسیر همدان شناسایی شد.

افسر مربوطه داشت راننده متخلف رو توجیه میکرد که من برای حفظ امنیت خود شما دارم جریمه مینویسم که یهو یه نره غول با صورت شطرنجی شده از پراید پرید بیرون و به مامور گفت میدم سردار ... خلع درجه ات کنه بعدم پوستتو بکنه.

حالا چرا یارو همچین قدرتی داشت ؟

ظاهرا" وقتی بچه بودن با همون سردار ... پشت یه ماشین جیش میکردن.

البته هنوز خبر ندارم که اون سرداره پوست مامور رو کند یا نه ولی خیلی برام جالب بود مخصوصا" چهره خونسرد مامور که یارو رو نگاه هم نکرد.

 سه شنبه هفتم شهریور 1385 _ امیر   

این یک، دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب بجویبار و چون باد بدشت

 

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

عمر خيام

 چهارشنبه هجدهم مرداد 1385 _ امیر   

تا حالا کسی به شما گفته یا شنیدین به یکی دیگه بگن سوراخ دعا را گم کرده ای؟

خب می دونین اصل ماجرای گم شدن و پیدا شدن سوراخ دعا چیه ؟

شعر زیر رو بخونین موضوع کاملا" براتون روشن میشه!

شخصی به وقت استنجا می‌گفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنکه اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین که ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت:

 

آن یکی در وقت استنجا بگفت            که مرا با بوی جنت دار جفت 

گفت شخصی ورد خوب آورده‌ای         لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای 

این دعا چون ورد بینی بود چون           ورد بینی را تو آوردی به ک... 

رایحه‌ی جنت ز بینی یافت حر             رایحه‌ی جنت کی در آید از دبر 

ای تواضع برده پیش ابلهان                وی تکبر برده تو پیش شهان 

آن تکبر بر خسان خوبست و چست     هین مرو معکوس عکسش بند تست 

از پی سوراخ بینی رست گل              بو وظیفه‌ی بینی آمد ای عتل 

بوی گل بهر مشامست ای دلیر          جای آن بو نیست این سوراخ زیر 

کی ازین جا بوی خلد آید ترا               بو ز موضع جو اگر باید ترا 

هم‌چنین حب الوطن باشد درست       تو وطن بشناس ای خواجه نخست 

جلال الدین محمد بلخی

 شنبه چهاردهم مرداد 1385 _ امیر   

بشنو از نی چون شکایت می‌کند                وز جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                          از  نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق           تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش           باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم                   جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من                  از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست                  لیک چشم و گوش را آن نور نیست

...

آتشست این بانگ نای و نیست باد             هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد                    جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید                       پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید              همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                      قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست             مر زبان را مشتری جز گوش نیست

...

در نیابد حال پخته هیچ خام                         پس سخن کوتاه باید والسلام

...

جسم خاک از عشق بر افلاک شد             کوه در رقص آمد و چالاک شد

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای           زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او                    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس               چون نباشد نور یارم پیش و پس

...

عاشقی پیداست از زاری دل                      نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست                     عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست         عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان               چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست                   لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت               چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت           شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب                                   گر دلیلت باید از وی رو متاب

...

                                                                  جلال الدین محمد بلخی

 سه شنبه دهم مرداد 1385 _ امیر   

عجب دزدی پر منفعتی ست دزدی بوسه

که اگر باز ستانندش دو چندان گردد  *

 

* بهشت شداد نوشته جلال رفیع

 شنبه سی و یکم تیر 1385 _ امیر   

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد  

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 

لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اند

کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

حافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

از که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

 سه شنبه بیستم تیر 1385 _ امیر   

فرض كنيد تو كوچه شما 50 خانواده باشه و شما براي استخدام در يك خراب شده‌اي بايد استشهاد محلي جمع كنيد كه ساكن اون محليد. خب حالا با التماس و كلي منت كشيدن در خونه هر 50 تا خانواده رفتين و فقط 5 نفر استشهاد شما رو امضا كردن، حالا اگه اين استشهادو ببرين كلانتري محل كه تاييدش كنه چي پيش مياد؟ در بهترين حالت پوزخند رييس كلانتريه و فرمايش پدرانه كه امضاها كافي نيست.

حالا فرض كنيد طرف زبون شما رو نفهمه و با رسم و رسوم كشور شما آشنا نباشه . اونوقت چي؟ منم نميدونم.

حالا فرض كنيد من نامه ای بفرستم براي مسئول همايش مولانا در يونسكو و طرفو ارجاع بدم به لینک اعتراض به نديده گرفتن ايران در بزرگداشت مولوي. طرف چي در مورد من فكر ميكنه؟ قضاوت با خودتون.

 

تا الان كه اين متن رو مي نويسم 43 نفر به اين اعتراض سر زدن و 8 نفر امضا كردن . اگه اين 43 نفر رو يه جامعه آماري بگيريم پس يه چيزي بالاتر از حداكثر مطلق ايراني ها موضوعات فرهنگي اهميتي براشون نداره

البته دوستي در كامنت ها گفته بود كه

"... وقتی ما هیچ کاری نمی کنیم و وای میستیم بقیه بزرگداشت براش بگیرن، دیگه ناراحتی نداره !!!، وقتی ما قدر تاریخ و شخصیتهای بزرگمون رو نمی دونیم و حاضر نیستیم کاری انجام بدیم ؛ خوب دیگه نباید هم ناراحت بشیم بقیه رندی کنن! ما فقط زود به "غرور"مون بر می خوره ، همین؛ حالا بگو مثلاً واسه اعتراض هر ایرانی باید 1 $ پول خرج کنه ببین چند نفر از اون 60 میلیون پا جلو می گذارن ..."

 

خب اينجا كه حتي يه سنت هم نمي خواست. تا کی باید این سنت رو حفظ کنیم بالاخره یه روزی باید شروع کرد.

 

من از همه دوستاني كه اين اعتراض رو امضا كردن ممنونم ،‌ از دوستاني هم كه سر زدن و امضا نكردن هم ممنونم كه...

بگذريم.

این لینک همون اعتراضه که اگه امضا کنید ممنون میشم.

 شنبه هفدهم تیر 1385 _ امیر   

مدتي بود كه مطلبي نمي نوشتم ،‌نه به خاطر اينكه حال نداشتم ، چون اينقدر مطلب دارم كه بنويسم ولي به مصداق "نرود ميخ آهنين در سنگ" احساس مي كردم كه به قول مرحوم دهخدا "محيط به كفچه پيمودن" باشه . ولي لينكي به دستم رسيد كه ديگه نتونستم طاقت بيارم و ديدم كه به قول شيخ اجل :

خلاف راي خردمندان است ، ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.

براي همين اومدم اين چند سطر رو بنويسم ، البته هنوز هم فكر مي كنم هيچ اثري نداشته باشه. حالا اين لينك‌ها رو بخونيد:

يونسكو

كتاب نيوز

خبرگزاري موج همين وبلاگ سياه مشق كه اين بغل لينكش هست

خوب اگه خواستين به يونسكو اعتراض كنين منم هستم. من نمي دونم چطوري بايد اين نامه هاي اعتراض رو تهيه كرد اگه تونستم بفهمم يكي تهيه مي كنم  لينك شو ميذارم اينجا . اگه كسي بلده كه خوب شروع كنه.

زت زياد

 

اینم لینک اعتراضی که گفتم 

 

 دوشنبه دوازدهم تیر 1385 _ امیر   

 

من بی​مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من عار تو باشم

 

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

 

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

 

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

 

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

 

مردمان، عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

 

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

 

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

 

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

 

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

 سه شنبه ششم تیر 1385 _ امیر   

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی​من مرو، ای جان جان بی​تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ، ای شعله تابان من

 

هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری، در جان سرگردان من

 

تا آمدی اندر برم ،شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من ، وی روی تو ایمان من

 

بی​پا و سر کردی مرا ،بی​خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ، ای یوسف کنعان من

 

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

گل جامه‌در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ​ها آبست تو ، ای باغ بی​پایان من

 

منزلگه ما خاک نی ، گر تن بریزد باک نی

اندیشه​ام افلاک نی ، ای وصل تو کیوان من

 

ای بوی تو در آه من ،  وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من ، شد رنگ و بو حیران من

 

جانم چو ذره در هوا ، چون شد ز هر ثقلی جدا

بی​تو چرا باشد ، چرا ، ای اصل چار ارکان من

 

 دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 _ امیر   

نمي‌دونم چقدر گفتن اين حرف واجبه و اصلا" گفتنش وظيفه من هست يا نه؟ ولي يكي از كار‌هاي لازم و واجب در زمينه فرهنگ سازي احترام به حقوق همنوعه، حالا اين همنوع ممكنه به دلايلي، كه در بعضي موارد  اصلا" دست خود طرف هم نيست دچار ناتواني جزيي يا شديد باشه. آره درست حدس زدين ، منظورم شناخت معلولين و رعايت حقوق اونها به عنوان انسانيه كه در حق و حقوق اجتماعي و ... هيچ فرقي با انسان سالم نداره (به طور اخص در كشور ما). اين سایت رو نميدونم چطوري پيدا كردم ولي واقعا" وقتي نوشته‌هاي بعضي از دوستان رو كه محدوديت‌هايي در توانايي‌هاي حركتي دارن تو  وبلاگ‌هاشون كه تو اين سايته خوندم، يه جورايي شدم كه شايد قابل درك براي شما نباشه . اگه حوصله داشتين بهش سر بزنيد، مخصوصا" قسمت وبلاگ ها و براي اينكه شايد قدمي هر چند كوچك در راه شناساندن جامعه معلولين و  اينكه انسان معلول تفاوتي با بقيه نداره، برداشته باشين ، لينك اونو تو وبلاگتون بذارين. نمي دونم نوشتن اين متن لازم بود يا نه ولي من يه جورايي احساس مي‌كردم بايد اين كار رو بكنم.

 دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 _ امیر   

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها

بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها

 گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل

تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها

وی شور تو در سرها، وی سر تو در جانها

 تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها

 آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمانها

 گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد، سهلست بیابانها

 هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

 هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها

 گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

میگویم و بعد از من گویند به دورانها

 سه شنبه شانزدهم خرداد 1385 _ امیر   

تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی

 

ملامتگوی بیحاصل، ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی

 

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی

 

چو بلبل روی گل بیند، زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت، فروبستهست گویایی

 

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

 

تو صاحب منصبی جانا، ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی