تبليغاتX
گاهنامه

گاهنامه

بدون شرح و توضیح اضافه ، عاقلان دانند

نظر به سرویس شدن اینجانب توسط سرور این وبلاگ ، من به اینجا اسباب کشي کردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:25  توسط امیر  | 

تو یه وبلاگی دیدم نوشته : " ۲۹ اکتبر روز کوروش نامگذاری شد." مطلب هم در اين زمينه كم نبود ولي هيچ كدوم اين منابع نگفته بودند كه اين نامگذاري رو چه كسي انجام داده؟ ضمن اينكه تو تقويم من هم همچين چيزي نوشته نشده بود!

حالا اگه كسي اطلاعي موثق در اين زمينه داره به منم بگه.

به علت كثرت منابع لينكي اينجا نميذارم  خودتون تو گوگل عبارت "۲۹ اکتبر روز کوروش" رو سرچ كنين ، كلي مطلب پيدا مي كنين.

زت زياد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 13:32  توسط امیر  | 

کورش در سیدنی

 

نه ، اين اسم فيلمي شبيه "صمد در نيويورك" نيست ، اشتباه نگيريد.

موضوع کمی قدیمیه اونم اينکه مجسمه كورش بزرگ در پارك Bicentennial سيدني استراليا نصب شده. به عنوان يك ايراني به اين موضوع افتخار ميكنم اينم لينكهای مرتبط:

خبر 1

خبر 2

اینم اصل خبر یا عکس های مربوطه

پی نوشت: دوستان داخل ایران برای مشاهده عکسها با عبارت "دسترسی به این سایت میسر نمی باشد" برخورد خواهند کرد.

فقط عکس ها رو اینجا میذارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:19  توسط امیر  | 

اوريانا فالاچي درگذشت. اونو با كتاب زندگي، جنگ و ديگر هيچ شناختم . نوشتارهايي از اتفاقاتي كه لحظه به لحظه  در ويتنام رخ مي‌داد.

خبر 1

خبر 2

خبر 3

اينم مطلب جناب بهنود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 10:30  توسط امیر  | 

یه لینک دیگه

این وب سایت جدیده ابراهیم نبویه که یه زودی فیلتر میشه
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 10:41  توسط امیر  | 

لینک!

 

 

فقط همین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 17:57  توسط امیر  | 

اصلا" دوست ندارم وارد بحث های صد تا یه غاز بشم ولی دیشب بر حسب اتفاق تلویزیون خونه ما روشن شد و از قضای روزگار روی شبکه سه .

داشت فیلمی واقعی از کبری ۱۱ ایران نشون میداد که راننده پرایدی رو که با سرعت مثلا" غیر مجاز حرکت می کرد متوقف کرده بود ضمنا" برای حفظ آبروی متخلف تصاویر شطرنجی شده بود ولی از روی لهجه راننده و تابلو کنار جاده مسیر همدان شناسایی شد.

افسر مربوطه داشت راننده متخلف رو توجیه میکرد که من برای حفظ امنیت خود شما دارم جریمه مینویسم که یهو یه نره غول با صورت شطرنجی شده از پراید پرید بیرون و به مامور گفت میدم سردار ... خلع درجه ات کنه بعدم پوستتو بکنه.

حالا چرا یارو همچین قدرتی داشت ؟

ظاهرا" وقتی بچه بودن با همون سردار ... پشت یه ماشین جیش میکردن.

البته هنوز خبر ندارم که اون سرداره پوست مامور رو کند یا نه ولی خیلی برام جالب بود مخصوصا" چهره خونسرد مامور که یارو رو نگاه هم نکرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 9:9  توسط امیر  | 

این یک، دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب بجویبار و چون باد بدشت

 

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزیکه نیامده‌ست و روزیکه گذشت

عمر خيام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 16:17  توسط امیر  | 

سوراخ دعا

تا حالا کسی به شما گفته یا شنیدین به یکی دیگه بگن سوراخ دعا را گم کرده ای؟

خب می دونین اصل ماجرای گم شدن و پیدا شدن سوراخ دعا چیه ؟

شعر زیر رو بخونین موضوع کاملا" براتون روشن میشه!

شخصی به وقت استنجا می‌گفت اللهم ارحنی رائحة الجنه به جای آنکه اللهم اجعلنی من التوابین واجعلنی من المتطهرین که ورد استنجاست و ورد استنجا را به وقت استنشاق می‌گفت عزیزی بشنید و این را طاقت نداشت:

 

آن یکی در وقت استنجا بگفت            که مرا با بوی جنت دار جفت 

گفت شخصی ورد خوب آورده‌ای         لیک سوراخ دعا گم کرده‌ای 

این دعا چون ورد بینی بود چون           ورد بینی را تو آوردی به ک... 

رایحه‌ی جنت ز بینی یافت حر             رایحه‌ی جنت کی در آید از دبر 

ای تواضع برده پیش ابلهان                وی تکبر برده تو پیش شهان 

آن تکبر بر خسان خوبست و چست     هین مرو معکوس عکسش بند تست 

از پی سوراخ بینی رست گل              بو وظیفه‌ی بینی آمد ای عتل 

بوی گل بهر مشامست ای دلیر          جای آن بو نیست این سوراخ زیر 

کی ازین جا بوی خلد آید ترا               بو ز موضع جو اگر باید ترا 

هم‌چنین حب الوطن باشد درست       تو وطن بشناس ای خواجه نخست 

جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 8:23  توسط امیر  | 

بشنو از نی چون شکایت می‌کند                وز جداییها حکایت می‌کند

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند                          از  نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق           تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش           باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم                   جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هرکسی از ظن خود شد یار من                  از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله‌ی من دور نیست                  لیک چشم و گوش را آن نور نیست

...

آتشست این بانگ نای و نیست باد             هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشقست کاندر نی فتاد                    جوشش عشقست کاندر می فتاد

نی حریف هرکه از یاری برید                       پرده‌هااش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی کی دید              همچو نی دمساز و مشتاقی کی دید

نی حدیث راه پر خون می‌کند                      قصه‌های عشق مجنون می‌کند

محرم این هوش جز بیهوش نیست             مر زبان را مشتری جز گوش نیست

...

در نیابد حال پخته هیچ خام                         پس سخن کوتاه باید والسلام

...

جسم خاک از عشق بر افلاک شد             کوه در رقص آمد و چالاک شد

جمله معشوقست و عاشق پرده‌ای           زنده معشوقست و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او                    او چو مرغی ماند بی‌پر وای او

من چگونه هوش دارم پیش و پس               چون نباشد نور یارم پیش و پس

...

عاشقی پیداست از زاری دل                      نیست بیماری چو بیماری دل

علت عاشق ز علتها جداست                     عشق اصطرلاب اسرار خداست

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست         عاقبت ما را بدان سر رهبرست

هرچه گویم عشق را شرح و بیان               چون به عشق آیم خجل باشم از آن

گرچه تفسیر زبان روشنگرست                   لیک عشق بی‌زبان روشنترست

چون قلم اندر نوشتن می‌شتافت               چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت           شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

آفتاب آمد دلیل آفتاب                                   گر دلیلت باید از وی رو متاب

...

                                                                  جلال الدین محمد بلخی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 9:58  توسط امیر  | 

عجب دزدی پر منفعتی ست دزدی بوسه

که اگر باز ستانندش دو چندان گردد  *

 

* بهشت شداد نوشته جلال رفیع

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 7:53  توسط امیر  | 

یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد  

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

 

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

 

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

 

لعلی از کان مروت برنیامد سال​هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

 

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده​اند

کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

 

زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

 

حافظ اسرار الهی کس نمی​داند خموش

از که می​پرسی که دور روزگاران را چه شد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم تیر 1385ساعت 15:13  توسط امیر  | 

باز هم بدون شرح

فرض كنيد تو كوچه شما 50 خانواده باشه و شما براي استخدام در يك خراب شده‌اي بايد استشهاد محلي جمع كنيد كه ساكن اون محليد. خب حالا با التماس و كلي منت كشيدن در خونه هر 50 تا خانواده رفتين و فقط 5 نفر استشهاد شما رو امضا كردن، حالا اگه اين استشهادو ببرين كلانتري محل كه تاييدش كنه چي پيش مياد؟ در بهترين حالت پوزخند رييس كلانتريه و فرمايش پدرانه كه امضاها كافي نيست.

حالا فرض كنيد طرف زبون شما رو نفهمه و با رسم و رسوم كشور شما آشنا نباشه . اونوقت چي؟ منم نميدونم.

حالا فرض كنيد من نامه ای بفرستم براي مسئول همايش مولانا در يونسكو و طرفو ارجاع بدم به لینک اعتراض به نديده گرفتن ايران در بزرگداشت مولوي. طرف چي در مورد من فكر ميكنه؟ قضاوت با خودتون.

 

تا الان كه اين متن رو مي نويسم 43 نفر به اين اعتراض سر زدن و 8 نفر امضا كردن . اگه اين 43 نفر رو يه جامعه آماري بگيريم پس يه چيزي بالاتر از حداكثر مطلق ايراني ها موضوعات فرهنگي اهميتي براشون نداره

البته دوستي در كامنت ها گفته بود كه

"... وقتی ما هیچ کاری نمی کنیم و وای میستیم بقیه بزرگداشت براش بگیرن، دیگه ناراحتی نداره !!!، وقتی ما قدر تاریخ و شخصیتهای بزرگمون رو نمی دونیم و حاضر نیستیم کاری انجام بدیم ؛ خوب دیگه نباید هم ناراحت بشیم بقیه رندی کنن! ما فقط زود به "غرور"مون بر می خوره ، همین؛ حالا بگو مثلاً واسه اعتراض هر ایرانی باید 1 $ پول خرج کنه ببین چند نفر از اون 60 میلیون پا جلو می گذارن ..."

 

خب اينجا كه حتي يه سنت هم نمي خواست. تا کی باید این سنت رو حفظ کنیم بالاخره یه روزی باید شروع کرد.

 

من از همه دوستاني كه اين اعتراض رو امضا كردن ممنونم ،‌ از دوستاني هم كه سر زدن و امضا نكردن هم ممنونم كه...

بگذريم.

این لینک همون اعتراضه که اگه امضا کنید ممنون میشم.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 8:11  توسط امیر  | 

طبق معمول ، بدون شرح

مدتي بود كه مطلبي نمي نوشتم ،‌نه به خاطر اينكه حال نداشتم ، چون اينقدر مطلب دارم كه بنويسم ولي به مصداق "نرود ميخ آهنين در سنگ" احساس مي كردم كه به قول مرحوم دهخدا "محيط به كفچه پيمودن" باشه . ولي لينكي به دستم رسيد كه ديگه نتونستم طاقت بيارم و ديدم كه به قول شيخ اجل :

خلاف راي خردمندان است ، ذوالفقار علي در نيام و زبان سعدي در كام.

براي همين اومدم اين چند سطر رو بنويسم ، البته هنوز هم فكر مي كنم هيچ اثري نداشته باشه. حالا اين لينك‌ها رو بخونيد:

يونسكو

كتاب نيوز

خبرگزاري موج همين وبلاگ سياه مشق كه اين بغل لينكش هست

خوب اگه خواستين به يونسكو اعتراض كنين منم هستم. من نمي دونم چطوري بايد اين نامه هاي اعتراض رو تهيه كرد اگه تونستم بفهمم يكي تهيه مي كنم  لينك شو ميذارم اينجا . اگه كسي بلده كه خوب شروع كنه.

زت زياد

 

اینم لینک اعتراضی که گفتم 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:49  توسط امیر  | 

 

من بی​مایه که باشم که خریدار تو باشم

حیف باشد که تو یار من و من عار تو باشم

 

تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری

که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم

 

خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندم

که تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم

 

هرگز اندیشه نکردم که کمندت به من افتد

که من آن وقع ندارم که گرفتار تو باشم

 

هرگز اندر همه عالم نشناسم غم و شادی

مگر آن وقت که شادی خور و غمخوار تو باشم

 

گذر از دست رقیبان نتوان کرد به کویت

مگر آن وقت که در سایه زنهار تو باشم

 

گر خداوند تعالی به گناهیت بگیرد

گو بیامرز که من حامل اوزار تو باشم

 

مردمان، عاشق گفتار من ای قبله خوبان

چون نباشند که من عاشق دیدار تو باشم

 

من چه شایسته آنم که تو را خوانم و دانم

مگرم هم تو ببخشی که سزاوار تو باشم

 

گر چه دانم که به وصلت نرسم بازنگردم

تا در این راه بمیرم که طلبکار تو باشم

 

نه در این عالم دنیا که در آن عالم عقبی

همچنان بر سر آنم که وفادار تو باشم

 

خاک بادا تن سعدی اگرش تو نپسندی

که نشاید که تو فخر من و من عار تو باشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 14:53  توسط امیر  | 

 

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی​من مرو، ای جان جان بی​تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ، ای شعله تابان من

 

هفت آسمان را بردرم ، وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری، در جان سرگردان من

 

تا آمدی اندر برم ،شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من ، وی روی تو ایمان من

 

بی​پا و سر کردی مرا ،بی​خواب و خور کردی مرا

سرمست و خندان اندرآ ، ای یوسف کنعان من

 

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

گل جامه‌در از دست تو ، ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ​ها آبست تو ، ای باغ بی​پایان من

 

منزلگه ما خاک نی ، گر تن بریزد باک نی

اندیشه​ام افلاک نی ، ای وصل تو کیوان من

 

ای بوی تو در آه من ،  وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من ، شد رنگ و بو حیران من

 

جانم چو ذره در هوا ، چون شد ز هر ثقلی جدا

بی​تو چرا باشد ، چرا ، ای اصل چار ارکان من

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 11:31  توسط امیر  | 

نمي‌دونم چقدر گفتن اين حرف واجبه و اصلا" گفتنش وظيفه من هست يا نه؟ ولي يكي از كار‌هاي لازم و واجب در زمينه فرهنگ سازي احترام به حقوق همنوعه، حالا اين همنوع ممكنه به دلايلي، كه در بعضي موارد  اصلا" دست خود طرف هم نيست دچار ناتواني جزيي يا شديد باشه. آره درست حدس زدين ، منظورم شناخت معلولين و رعايت حقوق اونها به عنوان انسانيه كه در حق و حقوق اجتماعي و ... هيچ فرقي با انسان سالم نداره (به طور اخص در كشور ما). اين سایت رو نميدونم چطوري پيدا كردم ولي واقعا" وقتي نوشته‌هاي بعضي از دوستان رو كه محدوديت‌هايي در توانايي‌هاي حركتي دارن تو  وبلاگ‌هاشون كه تو اين سايته خوندم، يه جورايي شدم كه شايد قابل درك براي شما نباشه . اگه حوصله داشتين بهش سر بزنيد، مخصوصا" قسمت وبلاگ ها و براي اينكه شايد قدمي هر چند كوچك در راه شناساندن جامعه معلولين و  اينكه انسان معلول تفاوتي با بقيه نداره، برداشته باشين ، لينك اونو تو وبلاگتون بذارين. نمي دونم نوشتن اين متن لازم بود يا نه ولي من يه جورايي احساس مي‌كردم بايد اين كار رو بكنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 14:41  توسط امیر  | 

وقتی دل سودایی میرفت به بستانها

بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحانها

 گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل

تا یاد تو افتادم، از یاد برفت آنها

ای مهر تو در دلها، وی مهر تو بر لبها

وی شور تو در سرها، وی سر تو در جانها

 تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم

بعد از تو روا باشد، نقض همه پیمانها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن

کوته نظری باشد، رفتن به گلستانها

 آن را که چنین دردی از پای دراندازد

باید که فروشوید دست از همه درمانها

 گر در طلبش رنجی، ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد، سهلست بیابانها

 هر تیر که در کیشست، گر بر دل ریش آید

ما نیز یکی باشیم از جمله قربانها

 هر کو نظری دارد، با یار کمان ابرو

باید که سپر باشد، پیش همه پیکانها

 گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش

میگویم و بعد از من گویند به دورانها

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:6  توسط امیر  | 

تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی

دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی

 

ملامتگوی بیحاصل، ترنج از دست نشناسد

در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی

 

به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را

تو سیمین تن چنان خوبی، که زیورها بیارایی

 

چو بلبل روی گل بیند، زبانش در حدیث آید

مرا در رویت از حیرت، فروبستهست گویایی

 

تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی

که همچون آفتاب از جام و حور از جامه پیدایی

 

تو صاحب منصبی جانا، ز مسکینان نیندیشی

تو خواب آلودهای بر چشم بیداران نبخشایی

 

گرفتم سرو آزادی، نه از ماء مهین زادی

مکن بیگانگی با ما، چو دانستی که از مایی

 

دعایی گر نمیگویی به دشنامی عزیزم کن

که گر تلخست، شیرینست از آن لب هر چه فرمایی

 

گمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد

چو پایانم برفت اکنون، بدانستم که دریایی

 

تو خواهی آستین افشان و خواهی روی درهم کش

مگس جایی نخواهد رفتن از دکان حلوایی

 

قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن

مسلم نیست طوطی را در ایامت شکرخایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 13:20  توسط امیر  | 

 

شاه شمشاد قدان خسرو  شيرين دهنان

که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان

مست بگذشت و نظر بر من درویش انداخت

گفت ای چشم و چراغ همه شیرین سخنان

تا کی از سیم و زرت کیسه تهی خواهد بود

بنده من شو و بر خور زهمه سیم تنان

کمتر از ذره نئی پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

بر جهان تکیه مکن ور قدحی می داری

شادی زهره جبینان خور و شيرين دهنان

پیر پیمانه کش من که روانش خوش باد

گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

با صبا در چمن لاله سحر می گفتم

که شهیدان که اند اینهمه خونین کفنان

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه ایم

از می لعل حکایت کن و شيرين دهنان

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 14:54  توسط امیر  | 

این شعر رو یه جایی که یادم نمیاد شنیدم که البته مهم نیست . مهم سوزناکی اونه که البته شاید به صورت متن اون حسو منتقل نکنه.

میگن اسبت رفیق روز جنگه

مو می گویُم ازو بهتر تفنگه

سوار بی تفنگ قدرت نداره

سوار وقتی تفنگ داره سواره

تفنگ دسته نقره ام رو فروختم

برای دلبر قبای ترمه دوختم

فرستادم برایم پس فرستاد

تفنگ دسته نقره ام داد و بیداد

داد و بیداد

داد و بیداد

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 8:9  توسط امیر  | 

من بیخود و تو بیخود ، ما را که برد خانه

من چند ترا گفتم ، کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر ، شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ  ، تا لذت جان بینی

جان را چه خوشی باشد ، بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی ، دستی زبر دستی

وان ساقی هر هستی ، با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی ، دخلت می و خرجت می

زین وقف به هشیاران ، مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن ، تو مست تری یا من

ای پیش چو تو مستی ، افسون من افسانه

از خانه برون رفتم ، مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد

وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم : ز کجایی تو ؟  تسخر زد و گفت : ای جان

نیمیم ز ترکستان ، نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل ، نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا ، نیمی همه دردانه

گفتم : که رفیقی کن با من ، که منم خویشت

گفتا : که بنشناسم من خویش ز بیگانه

جلال‌الدين محمد بلخي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 8:38  توسط امیر  | 

                     

در خواب، دوش، پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره، عشق است چون زمرد

از برق آن زمرد، هین دفع اژدها کن*


* در روایت است که چشم افعی با دیدن یاقوت کور می شود.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 12:25  توسط امیر  | 

چرا

چرا ما فکر می کنیم ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:57  توسط امیر  | 

تاییدیه خبر

نمي دونم مطلبی رو که چند روز پیش شهره تو وبلاگش نوشته بود خونديد يا نه ؟ متاسفانه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 18:43  توسط امیر  | 

یه عکس با حال

اینم یه عکس باحال...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:26  توسط امیر  | 

!!!

جمعه این هفته یه اتفاق خیلی جالب افتاد ، که ذکرش خالی از لطف نیست. اونم اینکه ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:53  توسط امیر  | 

خلاصه تاریخ ایران

این لینک خلاصه تاریخ ایرانه  که من اینجا از تهیه کننده اش تشکر میکنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 14:54  توسط امیر  | 

سفر با قطار

نمیدونم تا حالا با قطار شمال رفتین یا نه؟ اگه نه اینکارو بکنین. به این صورت که ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 10:27  توسط امیر  | 

کتاب

یکی از دوستان کتابی رو به رسم یادگار به من هدیه کرد به نام ایرانی ها . نوشته ساندرا مک کی جامعه شناس آمریکایی .کتاب جالبی بود ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 9:20  توسط امیر  |